﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>قصه های عروس حاجی!!!</title>
    <description>aroosjoon's description</description>
    <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نگار</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 14 Mar 2011 10:53:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سرد بود...خیلی سرد بود....از فنجون های قهوه ی روی میز بخار بلند میشد. حالم خوب نبود. خیلی سرد بود....خیلی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپیده نگاه نگرانش رو به من دوخته بود. نمیخواستم بفهمه که چه قدر ضعیف و خسته ام. دستای لرزونم رو دور فنجون داغ روی میز حلقه کردم . تلاش بی نتیجه ای بود. انگشت هام یخ زده بودن. هنوز میلرزیدن....میلرزیدم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حالت خوبه نگار؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام سعی ام رو کردم که لبخند بزنم. نباید ضعیف باشم. نباید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ خوبم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ صورتت کبود شده. داری میلرزی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ خیلی سرده. زمستونه دیگه.....سرده..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ بیرون سرده. این جا که...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در کافی شاپ باز شد و سوز سرما دوباره خورد توی صورتم. جمله ی نیمه کاره ی سپیده توی سلام پر شور و حرارت سحر گم شد. نوک بینی قرمزش از زیر شال گردن پیدا بود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_چه طورین بچه ها؟ ببخشید که دیر کردم. داداشم ماشینمو برده بود مجبور شدم با تاکسی بیام. اوه چه هوای سردیه....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه همین طور بود. با شور و حرارت. درست عین ارمان. همون خنده های از ته دل با صورتی که کوچکترین شباهتی به ارمان نداشت. هر چی بیشتر نگاهش میکردم بیشتر میلرزیدم. قلبمم یخ زد. بوی ارمانو میداد. بوی ارمانو میداد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ کس حرفی از ارمان نمیزد. انگار یه انسان ممنوعه بود . انگار هیچ وقت وجود &amp;nbsp;خارجی نداشته. اما بوی عطرش همه جا رو پر کرده بود. نمیتونست نباشه. اون همه عشق خواب و خیال نبود. رویا نبود. توهم نبود. بوی عطرش همه جا رو پر کرده بود و هیچ کس اهمیتی بهش نمیداد. نه.... نمیتونستم تحمل کنم.....قلبم درد میکرد.سحرررررررررررررر....سحررررررررررررررررررررررررر....یه چیزی بگو...........ارمان کجاست؟.....حالش خوبه؟.............لاغر نشده ............. سحرررررررررررررررررررر .....ارمانم کجاست........................ارمانم کجاست؟.................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ذهنم فریاد میکشید و زبونم لال بود.....باید قوی باشی نگار.......به روت نیار نگار........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نپرس نگار..................نپرس......................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ سحر...از ارمان خبر داری؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و باز هم دلم به عقلم چیره شد...خاک بر سرت نگار که انقدر ضعیفی......دارم میمیرم...ارمان کجایی..................حاک بر سرت نگار که انقدر ضعیفی....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ مکث....اره ...خوبه...دیروز دیدمش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...پس حالش خوبه. سالمه.خاک بر سرت نگار....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستامو بردم زیر میز. دیگه نمیتونستم هیچ جوری لرزشش رو کنترل کنم. به حد کافی خوار شده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ میشه یه لطفی بهم بکنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حتما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.........الان وقتشه.......تصمیمتو بگیر نگار......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به ارومی دستامو بردم زیر روسریم و گردنبندم رو باز کردم. یه زنجیر طلای ظریف و یه قلب کوچیک....یه قلب ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ این امانتیه ارمانه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_نگار این کارو نکن. ارمان بر میگرده نگار...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ سحر خواهش میکنم. بهش بگو اینو بده به کسی که قلبش پیششه. دیگه نباید پیش من باشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قلبم تیر میکشید. پر از درد , پر از غم , پر از عشق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوا کم کم داشت تاریک میشد. سوز سرما تا استخونام نفوذ کرده بود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ نگار جون میخوای برسونمت؟ این جوری رانندگی نکنی بهتره ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ نه بابا. خوبم. فکر کنم یه کم سرما خوردم فقط&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتم سمت ماشینم. سپیده راست میگفت. با این لرزش دستام نمی تونستم رانندگی کنم. دلم میخواست یه کم قدم بزنم. شاید سرما میتونست درد عشقو از یادم ببره. شاید سرما میتونست ارمانو از یادم ببره. شاید میمردم و ارمانو فراموش میکردم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرد بود.....خیلی سرد بود....تاریک بود.....کشنده بود.....قلبم تیر میکشید.....مردم نگام میکردن.......خیلی سرد بود.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستم که رفت روی زنگ مامانم دوید بیرون....نگران....دستپاچه....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ کجا بودی نگار؟ 11 شبه......خوبی......نگار .....نگار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اخرین چیزهایی بود که شنیدم و مدتی بعد توی بیمارستان, زیر سرم چشمامو باز کردم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/16</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6471752</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6471752</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Mar 2011 10:53:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و همه چیز از این جا شروع شد....</title>
      <description>&lt;p&gt;دفعه ی اولی که با ارمان قرار گذاشته بودم یه عکس سه در چهار سیاه و سفیدشو ازش گرفته بودم و گذاشته بودم توی کیف پولم. من کلا زیاد ادم منظم ای نیستم و یه جورایی شلخته م. اما این عکس انقدر برام مهم بود که حاضر بودم بمیرم و گمش نکنم. عادت داشتم شبا توی خوابگاه درش بیارم و انقدر نگاهش کنم &amp;nbsp;و با ارمان تلفنی حرف بزنم یا sms بازی کنم تا خوابم ببره. صبح ها که بیدار میشدم اول ارمانو میدیدم و با عکسش حرف میزدم و میبوسیدمش. یه روز صبح یادم رفت که عکسشو دوباره بذارم توی کیفم و وقتی رفتم دانشگاه تازه جای خالیشو دیدم. داشتم دیوونه میشدم. میخواستم برگردم ولی دوستام نذاشتن و گفتن بعد از کلاس همه با هم میریم. نترس نمیدزدنش که! ظهر که برگشتم همه جا رو دنبالش گشتم. تمام تختمو زیر و رو کردم. روتختی...رو بالشتی...همه شونو در اوردم...ولی نبود....تا عصرش مثل دیوونه ها تمام اتاقو ریختم به هم. ارمان که زنگ زد کلی گریه کردم. هی میگفت اصلا مهم نیست. یکی دیگه میدم بهت. اصلا میریم با هم اتلیه عکس میگیریم دوتایی. اما گریه امونم نمیداد. همه ی بچه ها با هم بسیج شدن که پیداش کنن. جدی جدی داشتم پس میافتادم. تقریبا شب شده بود که سمیه از زیر تختم پیداش کرد. شاید هزار بار اونجا رو گشته بودم. انگار از بغل تختم افتاده بود پشت موکتی که لبه هاش بالا بود. این اتفاق باعث شد همه بفهمن که من زیادی عاشقم و نصیحت های دوستانه شون شروع شد. گرچه برای من خیلی مهم نبود.ارمان کسی نبود که به من خیانت کنه. ختی اگه ازش دور بودم. ارمان اونی نبود که مامان و بابا میگفتن....اونی نبود که دوستام میگفتن....اونی نبود که همه ی عالم میگفتن....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تولدش نزدیک بود و من هم توی اون شهر کوچیک و دلگیر حسابی دستم بسته بود. پاشدم رفتم شیراز. 4 ساعت توی راه بودم تا رسیدم. همه ی شهرو گشتم. براش یه ست کامل اصلاح و کلی عروسک و جعبه و خرت و پرت دیگه گرفتم و هر چی تو خسابم بود خرج کردم . وقتی برگشتم خوابگاه دیگه نصفه شب شده بود و اصلا نای حرف زدم نداشتم.با همون حالم با بچه ها نشستیم و همه چیزو چیدیم توی دوتا جعبه ی بزرگ و حسابی خوشگلش کردیم. راستش میخواستم ادکلن بخرم. اما میترسیدم. میگفتن جدایی میاره. منم ریسک نکردم که امتحانش کنم!!!!! ( دیوونه بودما رسما&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرداش رفتم کادوها رو براش پست کردم. یه جوری که درست روز تولدش برسه دستش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی بهم زنگ زد و گفت که کادو ها رو گرفته داشت بال در می اورد. میگفت دوستاش خونه شون بودن وقتی پستچی زنگو زده. کلی پز داده بود به همه. انقدر جیغ و داد کرد که صداش گرفت. چه لذتی میبردم من...... اخه ارمان زندگیم بود.... عمرم بود.... نفسم بود.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;................................................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درست دوهفته بعد تولدش یه روز از صبح تا شب گوشیش خاموش بود. مردم از نگرانی. نفسم بالا نمی اومد. زنگ زدم به سحر ( دختر خاله ش). صداش یه جوری بود. نگران تر شدم. من و من می کرد ( با کسره روی میم). گفت نگار مگه نمیدونی؟ .... با بچه های دانشگاهشون رفتن باغ...... نگار تو دوستمی....بین خودمون باشه... یه دختره تو گروهشونه که من ازش خوشم نمیاد..... خیلی دور و بر ارمان میپلکه..... نگار مراقت ارمان باش......................................نگار مراقت ارمان باش.................... نگار مراقب ارمان باششششششششششششششششششششش...............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیا رو سرم خراب شد. اما سعی کردم کم نیارم. با خودم گفتم حتما سحر می خواد بین ما رو بهم بزنه. ارمان من جواهره..... تا شبش عین یه مار زخمی به خودم پیچیدم...... قلبم درد میکرد.... نفس نداشتم..... همه ی تنم میلرزید....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نزدیکای 9 ارمان زنگ زد. بهش نگفتم با سحر حرف زدم. گفت گوشیش خراب بوده!!! کلی معذرت خواست..... سعی کردم اروم باشم. یه چیزی اون وسط درست نبود. بوی دروغ میداد. بوی گندش همه جا رو برداشته بود. راه نفسمو بسته بود. شک مثل خوره افتاده بود به جونم. گوشی رو قطع کرد. تا صبح نخوابیدم. نفهمیدم کی رفتم دانشگاه. نفهمیدم کی برگشتم....کی غذا خورم....کی شب شد....منگ بودم.... 3 بار زنگ زد....باهاش خرف زدم....عین یه عروسک کوکی..... حالم به هم میخورد.... از بس که بوی دروغ میداد.....میخواستم بالا بیارم....میخواستم اون همه عشقو یه جا بالا بیارم.... فهمید یه چیزی شده..... فهمید که باورش نکردم..... فهمید که با سحر حرف زدم.... گفت نگار دروغ میگه..... باور نکن... حسودیش شده...... نمی فهمید که سحر منو به هم نریخته..... نمیفهمید که بوی گند دروغ میده.... نمیفهمید که من از طرز نفس کشیدنش میتونم اضطرابشو بخونم.... ترسشو..... ترس از لو رفتن.......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت نزدیک 4 صبح بود. sms میداد.... انگار میترسید دوباره زنگ بزنه. شایدم روش نمیشد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;باید ازش میپرسیدم. می دونستم ولی باید از زبون خودش میشنیدم..... فقط یه جمله نوشتم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارمان بهم دروغ گفتی؟ ارمان...... جون نگار راستشو بگو.... با کسی بودی این چند ماهه دوریم؟ با یه دختر؟.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه عمر طول کشید.................. جواب داد...... &amp;nbsp;یه عمر طول کشید...............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دستام میلرزید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازش کردم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ اره............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدونم چی شد..... جیغ نزدم...... خفه شدم انگار......... همه خواب بودن ......... گفتم برم بیرون از اتاق که کسیو بیدار نکنم.........................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به خودم اومدم که یکی داشت &amp;nbsp;جیغ میزد و میزد توی صورتم. بهاره بود....... وسط اتاق افتاده بودم...................&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همه چیز از اون جا شروع شد................&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6447885</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6447885</guid>
      <pubDate>Wed, 09 Mar 2011 12:09:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...........</title>
      <description>&lt;p&gt;هیچ وقت سفر کردن رو دوست نداشتم. برعکس خیلی از ادمهای اطرافم. هیچ وقت فرودگاه رو دوست نداشتم. هنوزم ندارم. جاده های بی انتها....شب های ناتموم و بی خواب اتوبوس....فرودگاه...........نه. هیچ وقت نمیخوام که دوستشون داشته باشم. فصل دوم زندگی من با همین جاده ها شروع شد. نمیخواستم برم. اما چاره ای نداشتم. طاقت پشت کنکور موندن رو نداشتم. برام افت داشت. یادمه اولین باری که برای ثبت نام رفتم اون شهر دور تمام راه رو گریه کردم. تقصیر خودم بود. اگه فقط یه کم سعی کرده بودم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ارمان کلافه بود. باور نمیکرد. میگفت نرو......نرو....بمون....اما نمیشد...مجبور بودم و...رفتم. شهر کوچیکی بود. با ادمای مثلا مذهبی. میگم مثلا چون همه چیزشون ادا بود. چادر اجباری بود. زن هاشون تو خونه. اما از پسر 5 تا مرد 90 ساله بهت تیکه مینداختن و افتخار میکردن.... از کنارت رد میشدن و همچین دستشونو به همه جات میمالیدن و کیف میکردن که ار هر چی مرد حالت به هم میخورد. با حجاب و بی حجابم نداشت. اون زمان به خاطر دوری از ارمان و بی حوصلگی و اصولا مهم نبودن ادمای اونجا برام اصلا ارایشم نمیکردم. ترم اول رو رفتم خوابگاه چون کسی رو نمیشناختم. همون جا با چند تا دختر تهرانی دیگه دوست شدم و یه کم روحیه م بهتر شد. خصوصیت مشترکی که داشتیم این بود که هیچ کدوممون پسرای دانشگاه و دور و برمون رو به حساب نمی اوردیم. برام جالب بود که چه طور دخترای دیگه خودشونو میکشتن تا به چشم بیان. بعدها فهمیدم که بیشترشون از خوانواده های متعصب و سختگیر و از شهر های دوری هستن که اومدن به این دانشگاه و دوری از خوانواده بهشون بال و پر داده و پسرهای دوروبرشونم براشون مهم و جالبن. اما ما که از یه شهر بزرگ رفته بودیم اونجا و تو زندگیمونم همیشه ازاد بودیم هیچ چیزی به چشممون نمی اومد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من که همیشه سرم به کار خودم بود. عاشق بودم. همیشه ی خدا داشتم با موبایل حرف میزدم. طاقت دوریه ارمانو نداشتم. فکر و ذکرم برگشتن به تهران بود. دیدن ارمان... دیدن ارمان.....ارمان....فقط ارمان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2 هفته نشده بود که برگشتم. رفتم ببینمش. انگار صد سال بود ازش دور بودم. توی یه پارک کوچولو قرار گذاشته بودم. با دوستم بودم. از دور که دیدمش قلبم ریخت. لاغر شده بود. چشماش بی قرار بود. اونم مثل من خسته بود از این دوری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت: نگار..............چشماتو ببند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بستم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه چیزی گذاشت تو دستم. چشمامو که باز کردم یه زنجیر طلای درخشان دیدم که یه قلب کوچولو بهش وصل بود. اشک توی چشمام جمع شد. انداختش دور گردنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ این قلب منه نگار. بمونه پیش تو....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این قلب منه نگار.............................................بمونه پیش تو............پیش تو......................................................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگشتم خونه. قلبم تند تند میزد. سردی گردنبند رو روی گردنم حس میکردم. انگار ارمان کنار من بود......انگار ارمان برای همیشه مال من شده بود.............انگار....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم نیومد درش بیارم. ارمان با دستای خودش اونو انداخته بود گردنم. نمیخواستم قایمش کنم. میدونستم لو میرم. میدونستم همه رازمو میفهمن. اما نمیتونستم درش بیارم. اخه ارمانم اونو انداخت بود گردنم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه دیدن....من هرگز توی زندگیم طلا دوست نداشتم. هرگز گردنبند نمینداختم....هرگز......همه فهمیدن.....مامانم .....بابام.....همه.....مامانم ناراحت بود... میگفت زوده برای عاشق شدن....میگفت دارم اینده مو نابود میکنم.....سنی نداشتم هنوز.....بابام...هیچی نگفت....فقط گفت چون مامان از دیدنش ناراحت میشه بدمش به بابا تا برام نگهش داره. میگفت دوست ندارم مادرتو ناراحت ببینم. از ارمان براش گفتم. گوش کرد. برام از مردا گفت. از طرز فکرشون. از طرز عاشق شدن شون. میگفت مردا زنای دست نیافتنی رو دوست دارن. میگفت اگه دوستش داری همه ی احساستو براش رو نکن. بذار برای داشتنت بجنگه. تو دلم به حرفاش میخندیدم. ارمان من زمینی نبود. فرشته بود.... ارمان بود..... ارمان بود؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: شرمنده م از این همه تاخیر. سرم شلوغه به خدا. نوشتن این خاطرات سخته برام.....امان از خاطره ها که هیچ وقت دست از سرم بر نمیدارن....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6409572</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6409572</guid>
      <pubDate>Wed, 02 Mar 2011 15:19:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه کمم از این روزها</title>
      <description>&lt;p&gt;یعنی این درس و دکترا انقدر بهمون فشار اورده که قاطی کردیم رسما. 1 ماه پیش گفتن ابی میاد.....خب ماهم مثل بچه ادم گفتیم عید و بریم کنسرت و بلیط گرفتیم. 2 هفته پیش گفتن کامران هومن و منصور میان , ما هم دیدیم عیده دیگه! بلیط اینم گرفتیم. امروز یکی اومده میگه سیاوش قمیشی ام میاد....یه حسی داره قلقلکم میده که بریم! اومدیم عید رو بترکونیم زدیم جیب مبارک رو ترکوندیم!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا تو این هیر و ویری بابای شوشو ام زنگ زده میگه اگه بشه عید میایم اون جا! ما هم که خب موندیم چه گلی به سرمون بگیریم با این کنسرتا!( بابا تعجب نداره. اخوند که کنسرت نمیره عزیز من&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;) این شد که مامان خانوم ابتکار عمل به خرج داد و بر و بچ رو جمع کرد و در نتیجه عید رو در خدمت مامان ایناییم. حالا باید بریم واسه داداشامم بلیط بگیریم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: شهرام شب پره هم هستا! جون نگار پایه این تشریف بیارین!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: حالا نیان بگین با فامیل شوهرم بدما. نه عزیز من قدمشون رو چشم. فقط یه وقتی باشه که نه کنسرت باشه نه ما رو جو گرفته باشه!!!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/12</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6364653</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6364653</guid>
      <pubDate>Tue, 22 Feb 2011 13:12:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ارمان نامه!</title>
      <description>&lt;p&gt;اولین خصوصیت ارمان که توی برخورد باهاش خودشو نشون میداد و همه رو مجذوب خودش میکرد شور و شوق و هیجانی بود که توی رگ هاش جاری بود. زندگی رو زندگی میکرد. هر وقت که تلفن زنگ میخورد و شماره ی ارمان رو روش میدیدم , منتظر یه خبر جدید بودم که با لحن مخصوص و پر از سر و صدای خودش برام تعریف کنه و انقدر منو بخندونه که دل درد بگیرم. تو هر جمعی که پا میذاشت همه دور و برش جمع میشدن و خلاصه ی کلام گل سر سبد هر محفلی بود. عاشق هیجان و خطر و کارای عجیب و غریب بود و هیچ وقت توی هیچ چیزی نه نمی اورد. حتی اگر ساعت 3 صبح بهش میگفتم که هوس بستنی کردم ,از خونه جیم میزد و برام بستنی پیدا میکرد و میاورد دم پنجره ی اتاقم که سمت کوچه بود و گاهی تا دم دمای صبح همون جا توی ماشین میموند و باهام تلفنی حرف میزد و میگفت این جوری انگار نگارم بغلمه و دارم حسش میکنم. چه شب هایی که من از خستگی پشت تلفن خوابم میبرد و ارمان دلش نمی اومد گوشی رو قطع کنه و میگفت صدای نفسات رو دوست دارم.....نگارم.....خانوممم رو دوست دارم. وای که چه حالی میداد خانومم ...خانومم گفتن هاش. چه حالی میداد توی جمع دوستان دست تو دست هم بودن و با هم کوه رفتن و با هم غذا خوردن و با هم نفس کشیدن و با هم زندگی کردن. چه حس خوبی بود وقتی جلوی همه قربون صدقه م میرفت و پیشونیمو میبوسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خصوصیت دیگه ی ارمان خوش لباسی و علاقه ی عجیبش به مارک های معروف و حساسیت شدیدش به زیبایی بدن بود که این خصوصیتش هم خوب بود هم اعصاب خورد کن. من خودم توی تمام عمرم از طرفداران پر و پا قرص مارک پوشی و کلا مد بودم و همیشه پولامو خرج انواع و اقسام لباسها میکردم. اما اگه یه چیزی از حدش بگذره دیگه تبدیل به بیماری میشه. عشق بی حد و مرز من به ارمان باعث شد که من روی این موضوع خیلی حساس تر بشم و بعد از گذشت چند سال و اتفاق هایی که برام افتاد این موضوع به یه وسواس فکری تبدیل شد و هنوز که هنوزه دارم عوارضش رو با خودم یدک میکشم. گرچه خیلی سعی کردم کنترلش کنم و تا حدود زیادی هم موفق بودم. به هر حال زندگی دانشجویی توی خارج از کشور ایجاب میکنه که ادم یه جاهایی از بعضی از خواسته هاش بگذره و همسرش رو تحت فشار نذاره.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این جوری بود که ارمانی که با دنیای اروم من خیلی فاصله داشت کم کم فکر و ذکر و دنیامو شبیه به خودش کرد و شد ارمان زندگی من. دیگه هر کاری که اون انجام میداد به نظرم درست ترین کار می اومد و سعی میکردم خودمو با شلوغی و هیجان زندگیش تطبیق بدم که البته کار سختی بود. مثلا من دوست داشتم برم سینما و بشینم توی ارامش فیلم ببینم و لذت ببرم ولی اون دوست داشت دوستاشو جمع کنه و بریم پارتی و خیلی تفاوت های دیگه ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی اون دوران شوغ پلوغ کنکور هم یکی از دغدغه هام شده بود. دوران پیش دانشگاهی هم رسیده بود و فکر و ذکر همه شده بود تست و درس و کلاس. که البته من هم مستثناء نبودم. با این تفاوت که فکرم یه جای دیگه بود و فقط ذکرم روی کنکور متمرکز بود. هنوز وقتی به اون سال ها فکر میکنم نمیدونم چرا به اون راحتی با سرنوشتم بازی کردم و یادم رفت که ارزوی همیشگی زندگیم پزشک شدن بوده. البته از حق نگذریم من هنوزم توی انجام کاری که نیاز به همرین و ممارست طولانی مدت داشته باشه(مثل کنکور) تنبلم و به قولی یه حفره ی گشاااااااااااااااااااااااااااد &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&amp;nbsp;نمیذاره روی کارم تمرکز کنم و عملا شب امتحانی ام. حافظه ی کوتاه مدتم هم خیلی قویه و این روش همیشه برای امتحانام جواب داده و نیازی به تنگ حفره بودن نداشتم. حالا این گشادی و عاشقی که باهم دست به یکی کنن معلومه چی به سر ادم میارن دیگه. این شد که کنکور رسید و ارزوهای منو با دست های توانمندش خاک کرد و پرتم کرد اون سر دنیا توی یه شهرستان کوچیک نزدیکی های جنوب ایران که برم غازم رو بچرونم و ارمان رو بذارم تهران................اونم تنهای تنهای تنها................ و از این جا بود که قصه ی جدا شدنم از خوانواده و اوارگی ام شروع شد و تا الان که 7 سال از اون ماجرا میگذره ادامه داره ..............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6357576</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6357576</guid>
      <pubDate>Mon, 21 Feb 2011 05:50:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و عشق...................</title>
      <description>&lt;p&gt;رو ابرها سیر میکردم.دنیا داشت به کام من میچرخید. دیگه هیچ چیزی نمیتونست شادی مو خراب کنه. بعد از بهت زدگی روز اول, ان چنان شور و نشاطی توی دلم بود که نمیدونستم باید چی کارش کنم. توی خونه میچرخیدم و میرقصیدم و داداش کوچولومو تو بغلم فشار میدادم و باهاش میرقصیدم و چرخ میزدم و چرخ میزدم و چرخ میزدم...........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;انگار همه چیز و همه کس تو دنیا قشنگ و خواستنی شده بود. اشعه ی خورشید که صبح به صبح از تو پنجره خودشو کف اتاقم پهن میکرد. غرغرهای مادر بزرگم, درس بخون درس بخون های مامانم....خلاصه همه چیز و همه چیز.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردای اون روز جمعه بود و دل بیطاقت من دیگه نمیتونست صبر کنه و دیدار یار رو یه روز دیگه ام به تاخیر بندازه. این بود که وقتی دوستم ازم خواست یه جایی قرار بذارم تا پسرخاله شو ببینم با سر قبول کردم و با هر مصیبتی بود مامان بزرگمو (مامان و بابای من اصولا اهل گیر دادن نیستن) پیچوندم و از خونه زدم بیرون و رفتم سمت کافی شاپی که محل قرارمون بود. توی ماشین که نشستم یه حس عجیب اومد سراغم. احساس اضطراب و نگرانی.... انگار یه چیزی توی دلم وول میخورد. دست و پاهام میلرزیدن. وقتی رسیدم و از ماشین پیاده شدم روی پاهام بند نبودم. نمیدونم تا حالا این احساس رو تجربه کردین یا نه.من هر وقت خیلی خوشحالم یا خیلی خیلی مضطرب ام نمیتونم لرزش بدنم رو کنترل کنم. قلبم انقدر محکم میزنه که قفسه ی سینه م درد میگیره و یه لحظه احساس میکنم دارم میمیرم. البته تمام این حالات رو توی همون سالهای دوستی ام با او تجربه کردم و هنوز که هنوزه عوارض اش رو با خودم یدک میکشم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایستادم و نفسی تازه کردم. نمیخواستم منو با این حال ببینه. نمیخواستم بفهمه که انقدر بیقرارشم. که انقدر دیوونه شم. رفتم به سمت کافی شاپ. در رو که باز کردم دیدمش که داره بهم لبخند میزنه. رها شدم. همه ی اضطراب و نگرانی ام پر کشید. خودم شدم....یادم نمی یاد که چی گفتیم و شنیدیم. تنها چیزایی که یادمه یه دسته گل سرخ مخملی و یه عالمه خنده و یه عااااااااااااااالمه عشق و یه عکس کوچولوئه که ازش گرفتم تا توی کیف پولم بذارم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از کافی شاپ کلی توی خیابون ها قدم زدیم و برای اولین بار دستم رو گرفت و من گرمای تنشو حس کردم. رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و بعدشم تا عصری توی خیابون ها ول چرخیدیم و از با هم بودن لذت بردیم. موقع برگشتن نذاشت تنها برم و خودش برام ماشین گرفت و باهام اومد( اون موقع بچه مدرسه ای بودیم و در نتیجه هیچ کدوممون گواهینامه نداشتیم که ماشین داشته باشیم خب!)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی برگشتم مامان بزرگم طبق معمول کلی غر به جونم زد و میخواست سر در بیاره که کجا بودم. اما این چیزا دیگه مهم نبود. دیگه نق زدن های اون هم نمیتونست شادی مو خراب کنه.دیگه تنها چیزی که مهم بود ارمان بود........ارمان من......ارمانی که مال من بود......که عشق من بود.....که سهم من بود......ارمانی که دستام بوی دستاشو میداد..................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: چند روزیه کلی مریضم. گلوم شده اندازه ی یه هندونه. ببخشید که دیر دیر میام و هنوز وقت نکردم به وبلاگاتون سر بزنم. همین که یه کم بهتر شم میام پیشتون.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: از این جا به بعد رو با ریتم تندتری مینویسم. نمیخوام زیاد درگیر خاطراتم بشم. به خاطر اوردن بعضی از لحظه هاش داغونم میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6335565</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6335565</guid>
      <pubDate>Thu, 17 Feb 2011 04:29:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چی شد که من این شدم؟3</title>
      <description>&lt;p&gt;روزها پشت سر هم میگذشتن و منو دلم با هم چه جنگی داشتیم! اون می خواست و من نمیخواستم. اون عاشق بود و من میترسیدم.....اره میترسیدم....از اون چشمها.... از اون نگاه....نکنه منو پس بزنه؟ ....نکنه منو بشکنه؟...نکنه ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواب و خوراک نداشتم. هر روز که زنگ مدرسه میخورد با پاهای لرزون میرفتم سمت ایستگاه. یعنی میبینمش؟ ....اره..هست...همیشه هست...بهم لبخند میزنه...شاید فهمیده این جوری دیوونه ش شدم...شاید داره پوزخند میزنه....شاید میخواد مسخره م کنه...یعنی صدای قلبمو شنیده؟ یعنی انقدر تابلو شدم؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رومو برمیگردوندم که نگاهم بهش نیافته. نمیخواستم بشکنم. نمیخواستم بی ابرو بشم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رومو برمیگردوندم و وانمود میکردم که ندیدمش. با دوستام الکی میگفتم و میخندیدم. اما همه ی حواسم به اون بود. به نگاهش. به لبخندش. به لباسایی که هر روز میپوشید. به مدل موهاش. به سکوتش.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزها میگذشتن و سال تحصیلی هم داشت تموم میشد. دیگه کم کم با دلم کنار اومده بودم. باور داشتم که منو نمیبینه. منو نمیخواد. دیگه یاد گرفته بودم صدای قلبمو فقط خودم بشنوم. دیگه داشت تموم میشد. شاید دیگه هرگز نمیدیدمش. شاید...هرگز....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اخرای سال بود. یه روز معمولی. هر چی چشم گردوندم ندیدمش. خورد توی ذوقم. میخواستم این روزای اخر خوب نگاش کنم. میخواستم با یادش زندگی کنم. اما نبود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه لحظه از دست خودم عصبانی شدم. از دست خدا...از دست دنیا...بیشتر از همه از دست اون که انقدر نفهم بود....که منو نمیدید. به خودم گفتم نگار خیلی خری...خیلی بی شعوری....ولش کن. مگه چی داره این پسره؟ خیلیم دلش بخواد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو دلم غوغا بود.داشت ضعف میرفت. میدونستم بدون اون میمیرم. ولی این اخرین راه بود. باید تحقیر میشدم تا تموم شه. هیچ کس هم مثل خود ادم نمیتونه تحقیرش کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این میون یکی از پسرهایی که از اول سال تو نخم بود نزدیکم وایستاده بود و داشت با دوستاش حرف میزد. یه دفعه اومد جلو و گفت: من میتونم چند لحظه مزاحمتون بشم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خودم گفتم نگار بیا با این دوست شو که اون ابله بفهمه تحفه نیست!....دروغ نگو تو داری براش میمیری...نه دیگه نمیخوامش.......خدای من پس کجاس؟.....دیگه نمیاد....بازم میاد.....نگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جلوم وایساده بود. رو به روم. خدایا چرا الان پیداش شد؟ وااااااااااااااااااای نه. نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عصبانی بود. اومد جلو. به تته پته افتادم. پسره خودشو جمع و جور کرد و رفت عقب. شایدم ترسید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگاهم کرد. چشماش ترسناک شده بود. 1 لحظه نگاهم کرد و روشو برگردوندو رفت.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو حال خودم نبودم. عجب گندی زدم. نفهمیدم چه جوری سوار ماشین شدم. یه ان به خودم اومدم که دیدم دوستم داره باهام حرف میزنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_نگار پسرخاله ی منو یادته؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ا...اره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_ ببین نمیدونم چه جوری بگم. چند وقته تو نخته.....یعنی از همون روزی که برای اولین بار دیدت....میگفت نگار اصلا بهم محل نمیذاره....میگفت چه قدر مغروره....میگفت ترسیده بیاد سمتت....ببین من نمیخواستم بهت بگم....میدونم ناراحت شدی...ولی امروز باهام کلی بحث کرده که چرا بهت نگفتم. گفتم من میگم ولی ناراحت میشه. نگار جون ببین چون فامیل منه مجبور نیستی ببینیشا....بگو نه که بهش بگم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_نه.......نه......نگو نه.....دیوونه شدی؟........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدای من, چه قدر احمق بودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد.........&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: ببخشید اگه خیلی زود زود اپ نمیکنم. اخه منو شوشو از صبح تا شب عین چسب به هم چسبیدیم. نمیخوام این یکی وبلاگمم کشف کنه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6309806</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6309806</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Feb 2011 12:01:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کابووووووووووووووووووووووس!</title>
      <description>&lt;p&gt;شوشو خواب بود, منم داشتم تو اشپزخونه هنرنمایی میکردم....یه دفعه دیدم با سرو صورت عرق کرده و پریشون اومده میگه: نگار خواب دیدم بابام اینا بی خبر اومدن این جا توام خونه نیستی. هر چی بهت زنگ میزنم که با اون سر و وضع!!!!!!!!! یه وقت نیای خونه گوشیتو جواب نمیدی!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن:ما ایران زندگی نمیکنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: بنده رقاص کاباره نیستم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: سعی میکنم راجع به گذشته م زود زود اپ کنم. یه کمم از این روزا بنویسم که بعدا یادم نره دیگه&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6294049</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6294049</guid>
      <pubDate>Fri, 11 Feb 2011 07:19:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چی شد که من, این شدم؟ 2</title>
      <description>&lt;p&gt;همه چیز از اون روز شروع شد. مدرسه ی ما فقط یه خیابون با دبیرستان پسرونه ی (م) فاصله داشت.همیشه بین زنگ تعطیلی هامون 15 دقیقه تفاوت بود که مثلا دخترها و پسر ها با هم برخورد نداشته باشن. اما برای ما تا به خودمون بجنبیم و وسایل هامون رو جمع کنیم و سلانه سلانه تو خیابون قدم بزنیم و یه کمی هم شیطنت کنیم , 1 ساعت هم کم بود. این بود که همیشه ی خدا چشممون به جمال این نوگلان باغ دانش روشن میشد و بچه معروف هاشون رو که به اسم هم میشناختیم و هرزگاهی یه احوالپرسی مودبانه ای هم با هم میکردیم!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون روز من حال و حوصله ی درست و حسابی نداشتم. یادم نمیاد چرا ولی به زمین و زمان گیر میدادم و ترجیح میدادم زودتر برم خونه و بگیرم بخوابم. از مدرسه تا خونه ی ما خیلی راه بود و باید حتما سوار اتوبوس میشدیم. طبق معمول هم وقتی رسیدیم به ایستگاه پسر ها تعطیل شده بودن و غوغایی به پا بود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرم پایین بود. صدای دوستم رو شنیدم که داشت پسر خاله شو به همه معرفی میکرد. برگشتم......قلبم ریخت پایین....زمان از حرکت ایستاد... انگار همه داشتن صدای کوبیده شدن قلب من رو به سینه ام میشنیدن...محو شدم...نابود شدم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلام نکردم...نشد....نتونستم....فقط سرم رو انداختم پایین و... رفتم.... نمیخواستم ببینمش. نمیخواستم, اخه همه ی دنیا داشتن منو میدیدن. همه ی دنیا....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قلبم...صدای قلبم توی گوشم میپیچید. توی دنیا میپیچید. بی رحمانه میزد. رسوام میکرد. بی ابروم میکرد....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتم خونه و ناهار نخورده افتادم رو تخت. همه ی تنم میلرزید. با این که هوا گرم بود رفتم زیر پتو. فایده نداشت. میلرزیدم. قلبم...تنم...وجودم داشت میلرزید. نمیفهمیدم...خودمو نمیفهمیدم...اون چشم ها رو نمیفهمیدم. اون نگاهو نمیفهمیدم...فقط یه چیزو فهمیدم....این که بدون اون چشم ها میمیرم.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6286302</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6286302</guid>
      <pubDate>Thu, 10 Feb 2011 06:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چی شد که من, این شدم؟!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;بذارین از اول قصه شروع کنم. از سالها پیش................&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از وقتی یادم میاد همیشه توی رویا بودم. گاهی انقدر توی تخیلاتم زندگی میکردم که دور و برم رو فراموش میکردم. برعکس تمام بچه ها که عاشق بازی و سر و صدان من همیشه یه گوشه ای نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم و توی دنیای کتابام زندگی میکردم. خواندن و نوشتن رو از توی برنامه ی سواد اموزی ای که اون سال ها تلویزیون نشون میداد خیلی قبل از رفتن به مدرسه یاد گرفته بودم و روز اول مدرسه ها وقتی معلمم دید که من اسم بچه ها رو روی تخته نوشتم فکر کرد که 1 سال مردود شدم و دارم دروغ میگم که 7 سالمه! اون روزایی که دغدغه ی همکلاسیهام ..بابا اب داد... بود من توی دنیای شاهزاده و گدا....ناخدای 15 ساله و چندین کتاب دیگه غرق بودم و ارزوها و رویاهامو نقاشی میکردم و این خصوصیت باعث میشد که همیشه مغرور و کم حرف به نظر بیام و دوستای محدودی داشته باشم.خصوصیتی که همیشه توی ذات من باقی موند......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالهای مدرسه میگذشتن و من با رویاهام قد میکشیدم. رویای قدرت....رویای شهرت....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون زمانها پدرم خیلی دوست داشت که من رشته ی ادبیات رو انتخاب کنم و شعر گفتن و نوشتن رو که اون روزها کم و بیش از طریق کانون شاعران جوان رادیو و شعر هایی که توی جمع دوستام براشون میگفتم یا توی خلوت خودم روی کاغذ میاوردم دنبال کنم. اما روح بلند پرواز و قدرت طلبم منو به سمت رشته ی تجربی کشوند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز اروم و مغرور به نظر می اومدم و توی دنیای خودم زندگی میکردم. اما کم کم دور و برم پر شد از دوستایی که هیجان و شیطنت و بی خیالیشون منو جذب میکرد. بیرون رفتن ها و پرسه زدن ها و پسرهاو .........شروع شد. چیزی که این وسط ازارم میداد شخصیت اروم خودم بود که اون روزها به نظرم خیلی جالب نمی اومد. سعی میکردم عوض بشم اما نمیشد. توی ذاتم نبود. مصنوعی میشدم. اما توی یک مورد خیلی موفق بودم. پسرها!!!!! هر کی می اومد طرفم 2 روز بعد عاشق میشد و مایه ی تفریح من و&amp;nbsp;دوستام! بی اعتنایی و غرورم پسرها رو جذب میکرد. منم بدم نمی اومد. دل خیلی ها رو شکستم ,ولی چوب خدا صدا نداره............&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: نترسین قصه ی بچگیام رو ادامه نمیدم. این مقدمه فقط برای این بود که با روحیاتم بیشتر اشنا بشین&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aroosjoon.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>نگار</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=378971&amp;postID=6282241</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-378971.post-6282241</guid>
      <pubDate>Wed, 09 Feb 2011 13:59:57 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
