قصه های عروس حاجی!!!
روزها پشت سر هم میگذشتن و منو دلم با هم چه جنگی داشتیم! اون می خواست و من نمیخواستم. اون عاشق بود و من میترسیدم.....اره میترسیدم....از اون چشمها.... از اون نگاه....نکنه منو پس بزنه؟ ....نکنه منو بشکنه؟...نکنه ....
خواب و خوراک نداشتم. هر روز که زنگ مدرسه میخورد با پاهای لرزون میرفتم سمت ایستگاه. یعنی میبینمش؟ ....اره..هست...همیشه هست...بهم لبخند میزنه...شاید فهمیده این جوری دیوونه ش شدم...شاید داره پوزخند میزنه....شاید میخواد مسخره م کنه...یعنی صدای قلبمو شنیده؟ یعنی انقدر تابلو شدم؟
رومو برمیگردوندم که نگاهم بهش نیافته. نمیخواستم بشکنم. نمیخواستم بی ابرو بشم..
رومو برمیگردوندم و وانمود میکردم که ندیدمش. با دوستام الکی میگفتم و میخندیدم. اما همه ی حواسم به اون بود. به نگاهش. به لبخندش. به لباسایی که هر روز میپوشید. به مدل موهاش. به سکوتش.
روزها میگذشتن و سال تحصیلی هم داشت تموم میشد. دیگه کم کم با دلم کنار اومده بودم. باور داشتم که منو نمیبینه. منو نمیخواد. دیگه یاد گرفته بودم صدای قلبمو فقط خودم بشنوم. دیگه داشت تموم میشد. شاید دیگه هرگز نمیدیدمش. شاید...هرگز....
اخرای سال بود. یه روز معمولی. هر چی چشم گردوندم ندیدمش. خورد توی ذوقم. میخواستم این روزای اخر خوب نگاش کنم. میخواستم با یادش زندگی کنم. اما نبود.
یه لحظه از دست خودم عصبانی شدم. از دست خدا...از دست دنیا...بیشتر از همه از دست اون که انقدر نفهم بود....که منو نمیدید. به خودم گفتم نگار خیلی خری...خیلی بی شعوری....ولش کن. مگه چی داره این پسره؟ خیلیم دلش بخواد
تو دلم غوغا بود.داشت ضعف میرفت. میدونستم بدون اون میمیرم. ولی این اخرین راه بود. باید تحقیر میشدم تا تموم شه. هیچ کس هم مثل خود ادم نمیتونه تحقیرش کنه.
این میون یکی از پسرهایی که از اول سال تو نخم بود نزدیکم وایستاده بود و داشت با دوستاش حرف میزد. یه دفعه اومد جلو و گفت: من میتونم چند لحظه مزاحمتون بشم؟
با خودم گفتم نگار بیا با این دوست شو که اون ابله بفهمه تحفه نیست!....دروغ نگو تو داری براش میمیری...نه دیگه نمیخوامش.......خدای من پس کجاس؟.....دیگه نمیاد....بازم میاد.....نگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
جلوم وایساده بود. رو به روم. خدایا چرا الان پیداش شد؟ وااااااااااااااااااای نه. نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
عصبانی بود. اومد جلو. به تته پته افتادم. پسره خودشو جمع و جور کرد و رفت عقب. شایدم ترسید.
نگاهم کرد. چشماش ترسناک شده بود. 1 لحظه نگاهم کرد و روشو برگردوندو رفت.
تو حال خودم نبودم. عجب گندی زدم. نفهمیدم چه جوری سوار ماشین شدم. یه ان به خودم اومدم که دیدم دوستم داره باهام حرف میزنه.
_نگار پسرخاله ی منو یادته؟
_ا...اره
_ ببین نمیدونم چه جوری بگم. چند وقته تو نخته.....یعنی از همون روزی که برای اولین بار دیدت....میگفت نگار اصلا بهم محل نمیذاره....میگفت چه قدر مغروره....میگفت ترسیده بیاد سمتت....ببین من نمیخواستم بهت بگم....میدونم ناراحت شدی...ولی امروز باهام کلی بحث کرده که چرا بهت نگفتم. گفتم من میگم ولی ناراحت میشه. نگار جون ببین چون فامیل منه مجبور نیستی ببینیشا....بگو نه که بهش بگم
_نه.......نه......نگو نه.....دیوونه شدی؟........
خدای من, چه قدر احمق بودم
ادامه دارد.........
پ.ن: ببخشید اگه خیلی زود زود اپ نمیکنم. اخه منو شوشو از صبح تا شب عین چسب به هم چسبیدیم. نمیخوام این یکی وبلاگمم کشف کنه!
| Design By : nightSelect.com |

