قصه های عروس حاجی!!!


سرد بود...خیلی سرد بود....از فنجون های قهوه ی روی میز بخار بلند میشد. حالم خوب نبود. خیلی سرد بود....خیلی

سپیده نگاه نگرانش رو به من دوخته بود. نمیخواستم بفهمه که چه قدر ضعیف و خسته ام. دستای لرزونم رو دور فنجون داغ روی میز حلقه کردم . تلاش بی نتیجه ای بود. انگشت هام یخ زده بودن. هنوز میلرزیدن....میلرزیدم.....

- حالت خوبه نگار؟

تمام سعی ام رو کردم که لبخند بزنم. نباید ضعیف باشم. نباید...

_ خوبم 

_ صورتت کبود شده. داری میلرزی

_ خیلی سرده. زمستونه دیگه.....سرده..

_ بیرون سرده. این جا که...

در کافی شاپ باز شد و سوز سرما دوباره خورد توی صورتم. جمله ی نیمه کاره ی سپیده توی سلام پر شور و حرارت سحر گم شد. نوک بینی قرمزش از زیر شال گردن پیدا بود. 

_چه طورین بچه ها؟ ببخشید که دیر کردم. داداشم ماشینمو برده بود مجبور شدم با تاکسی بیام. اوه چه هوای سردیه....

همیشه همین طور بود. با شور و حرارت. درست عین ارمان. همون خنده های از ته دل با صورتی که کوچکترین شباهتی به ارمان نداشت. هر چی بیشتر نگاهش میکردم بیشتر میلرزیدم. قلبمم یخ زد. بوی ارمانو میداد. بوی ارمانو میداد.

هیچ کس حرفی از ارمان نمیزد. انگار یه انسان ممنوعه بود . انگار هیچ وقت وجود  خارجی نداشته. اما بوی عطرش همه جا رو پر کرده بود. نمیتونست نباشه. اون همه عشق خواب و خیال نبود. رویا نبود. توهم نبود. بوی عطرش همه جا رو پر کرده بود و هیچ کس اهمیتی بهش نمیداد. نه.... نمیتونستم تحمل کنم.....قلبم درد میکرد.سحرررررررررررررر....سحررررررررررررررررررررررررر....یه چیزی بگو...........ارمان کجاست؟.....حالش خوبه؟.............لاغر نشده ............. سحرررررررررررررررررررر .....ارمانم کجاست........................ارمانم کجاست؟.................

ذهنم فریاد میکشید و زبونم لال بود.....باید قوی باشی نگار.......به روت نیار نگار........

نپرس نگار..................نپرس......................

_ سحر...از ارمان خبر داری؟

و باز هم دلم به عقلم چیره شد...خاک بر سرت نگار که انقدر ضعیفی......دارم میمیرم...ارمان کجایی..................حاک بر سرت نگار که انقدر ضعیفی....

_ مکث....اره ...خوبه...دیروز دیدمش

...پس حالش خوبه. سالمه.خاک بر سرت نگار....

دستامو بردم زیر میز. دیگه نمیتونستم هیچ جوری لرزشش رو کنترل کنم. به حد کافی خوار شده بودم.

_ میشه یه لطفی بهم بکنی؟

- حتما

.........الان وقتشه.......تصمیمتو بگیر نگار......

به ارومی دستامو بردم زیر روسریم و گردنبندم رو باز کردم. یه زنجیر طلای ظریف و یه قلب کوچیک....یه قلب ....

_ این امانتیه ارمانه.

_نگار این کارو نکن. ارمان بر میگرده نگار...

_ سحر خواهش میکنم. بهش بگو اینو بده به کسی که قلبش پیششه. دیگه نباید پیش من باشه

قلبم تیر میکشید. پر از درد , پر از غم , پر از عشق

هوا کم کم داشت تاریک میشد. سوز سرما تا استخونام نفوذ کرده بود. 

_ نگار جون میخوای برسونمت؟ این جوری رانندگی نکنی بهتره ها

_ نه بابا. خوبم. فکر کنم یه کم سرما خوردم فقط

رفتم سمت ماشینم. سپیده راست میگفت. با این لرزش دستام نمی تونستم رانندگی کنم. دلم میخواست یه کم قدم بزنم. شاید سرما میتونست درد عشقو از یادم ببره. شاید سرما میتونست ارمانو از یادم ببره. شاید میمردم و ارمانو فراموش میکردم....

سرد بود.....خیلی سرد بود....تاریک بود.....کشنده بود.....قلبم تیر میکشید.....مردم نگام میکردن.......خیلی سرد بود.....

دستم که رفت روی زنگ مامانم دوید بیرون....نگران....دستپاچه....

_ کجا بودی نگار؟ 11 شبه......خوبی......نگار .....نگار

این اخرین چیزهایی بود که شنیدم و مدتی بعد توی بیمارستان, زیر سرم چشمامو باز کردم

 

 

 

 

۱۳۸٩/۱٢/٢۳ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نگار | نظرات () |
Design By : nightSelect.com